مرحوم فیض کتابی می نوشت . خدمتکارش دید آقا از صبح تا شب می نویسد و شب تا صبح هم بیدار مانده و مشغول است . از او پرسید این چه گرفتاری است که اینطور شما را مشغول کرده ؟

گفت : در اثبات وجود خدا می نویسم و خیلی مشکل است .

گفت : این که هر بچه ای هم می تواند ثابت کند . وقتی ردپای شتر دلالت بر شتر کند ِ آیا این همه آسمانها و زمین به این بزرگی کافی نیست بر اینکه صانعی وجود دارد ؟

فیض می نویسد سالها زحمت کشیده بودم به این دو دلیل توجه نکرده بودم و آن خدمتکار به این سادگی خدا را ثابت کرد .

یک کلمه ساده که اغلب اشخاص تکرار می کنند ولی توجهی به معنایش ندارند . کلمه " قوه جاذبه " است . حتی حرکات عادی اعضای بدن ما بدون آن قوه جاذبه نمی تواند انجام بگیرد .سرعت نور هم به آن قوه جاذبه نمی رسد و هر سرعتی تصور کنیم به او نمی رسد . همین قوه جاذبه است که تمام کائنات متکی به آن است و تمام اسرار خلقت مخلوق ِ در آن مستتر است .

ولی ما با یک کلمه ساده می گوییم قوه جاذبه !

حتی وقتی می خواهیم به سوی خدا توجهی پیدا کنیم ِ تا آن نیروی جاذبه نباشد و توجه ما را به مبدا جذب نکند و آن نیرو  را از مبدا به سوی ما جذب نکند ِ نتیجه حاصل نمی شود .

 انسان اگر تا سن ۱۷-۱۸ سالگی به پرتگاه نیفتد دیگر کمتر اتفاق می افتد ِ مگر اینکه بدبخت باشد . چون شدت اغفال بشر تا سن ۱۸ سالگی است .

وقتی خودمان را شناختیم یعنی این اصول را شناختیم ِ نفس را می شناسیم و وقتی نفس را شناختیم خدا را شناخته ایم . همان طور وقتی غذای خوبی می خوریم بطور محسوس قوی می شویم ِ همانطور هم وقتی کار خوب و عبادتی می کنیم خودبخود یک شادی روح پیدا می کنیم ِ روح قوی شده است .

وقتی شناختیم چه کاری روح را قوی می کند و بالعکس و آن حس ششم پیدا شد ِ نفس را شناختیم خدا را خواهیم شناخت .

به بچه چگونه وجود خدا را ثابت کنیم ؟

بگویید بواسطه پدر و مادر بوجود آمده ای و ما هم بواسطه پدر و مادرمان تا برسد به آن آخری که ما می گوییم بابا آدم و ننه حوا . آنها را هم خدا آفریده زیرا خودشان نمی توانستند خودبخود بوجود بیایند .

آن بابای اصلی را خدا می خوانیم .

راجع به شکل خدا ؟

بگویید این فالی یک مخلوق است به همین جهت شکل و شمایلی دارد . آن قالیباف هم که این قالی را بافته شکل و شمایلی داشته پس او هم مخلوق است . ولی آن خالق اصلی شکل و شمایلی ندارد .اول و آخر هم ندارد . اگر شکل و شمایلی داشته باشد می شود مخلوق .

همانطور که این قالی نمی تواند پی به بافنده خود ببرد ما هم نمی توانیم پی به خداوند و خالق خود ببریم .

ابلیس به قدر بشر گناه نداشت فقط گفت : من از آتشم چگونه آتش بر خاک سجده کند ؟

تمرد کرد

آدم هم تمرد کرد و از میوه آن درخت خورد . ولی عزرائیل بر سر غرورش باقی ماند .ولی وقتی به بشر گفتند چرا خوردی ؟

دیگر چرا چرا نکرد . مثلا" نگفت چرا خلقش کردی که من بخورم .گفت : من به خود ظلم کردم اگر تو مرا نبخشی بیچاره می شوم . غرور نکرد . خدا بخشیدش .

امیدوایم خداوند ما را به دو بلای لاعلاج مبتلا نکند : یکی غرور - یکی شک و تردید . بقیه اش قابل علاج است .