لیلی گفت : موهایم مشکی ست .

نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی ؟

مجنون گفت : نه نمی خواهم ِ گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم . دلم را هم .

لیلی گفت : چشم هایم جام شیشه ای عسل است ِ شیرین ِ نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی ؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است ِ تلخ ِ تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده نخلستان است . خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند .

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوستتر دارم .

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی است .

بی سوار و بی افسار .

عنانش را خدا بریده

این اسب را با خودت می بری ؟

مجنون هیچ نگفت . لیلی که نگاه کردِ مجنون دیگر نیود ِ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن !!!

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ِ صدای تاختن می آمد .

اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود

"عرفان نظر آهاری"