مادر
آنها او را به دستم دادند
محکم و در حال گریه و من برای بار اول او را بغل گرفتم .
و بوسیدمش و او از روی غریزه آرام و ساکت شد وبا میل خودم برده او شدم .

من به این مجموعه کوچک نگاه می کنم و بار دیگر متوجه می شوم که من او را به وجود نیاورده ام .
او شخصی مجزا از من است .
او زندگی خودش را دارد و سرنوشتی مجزا
که باید به سمت آن برود .
او فقط به واسطه من به دنیا آمده است .
وظیفه من فقط این است که او را بزرگ کنم و به سمت زندگی برانم .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۷ ساعت توسط ویدا
|