آنها او را به دستم دادند

محکم و در حال گریه و من برای بار اول او را بغل گرفتم .

و بوسیدمش و او از روی غریزه آرام و ساکت شد وبا میل خودم برده او شدم .

من به این مجموعه کوچک نگاه می کنم و بار دیگر متوجه می شوم که من او را به وجود نیاورده ام .

او شخصی مجزا از من است .

او زندگی خودش را دارد و سرنوشتی مجزا

که باید به سمت آن برود .

او فقط به واسطه من به دنیا آمده است .

وظیفه من فقط این است که او را بزرگ کنم و به سمت زندگی برانم .