در کارخانه ای هنگام ناهار ِ همه کارگران کنار هم می نشستند و با هم ناهار می خوردند ...

یکی از کارگرها همیشه با نوعی یکنواختی خاص و تعجب آوری ِبسته ناهارش را باز می کرد و شروع به اعتراض می کرد :

- امیدوارم که امروز دیگه ناهارم ساندویچ کالباس نباسه ... اه ! من از کالباس متنفرم .

او عادت داشت هر روز بدون استثنا از ساندویچ کالباس شکایت کند و این کار همواره بدون هیچ تغییری ِ هر روز تکرار می شد !

هفته ها گذشت .... کم کم سایر کارگرها از رفتار او به ستوه آمده بودند و سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت :

- اگه تا این اندازه از کالباس متنفری ِ چرا به همسرت نمی گی یه ساندویچ دیگه برات درست کنه ؟!

و او پاسخ داد :

- منظور از همسرت چیه ؟!

من که متاهل نیستم ! من خودم ساندویچ هام رو درست می کنم !!!

نتیجه:

یادمان نرود که تمام شرایط حاکم بر زندگی مان ِ حاصل افکار ِ تصمیمات و اعمال خود ماست !