همچنان سقوط می کرد ِ در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگییش به یادش آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است . ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان معلق ماند . در این لحظه سکون ِ چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند

خدایا کمکم کن !

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد .

چه می خواهی ؟

- ای خدا نجاتم بده !

واقعا" باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟

- البته که باور دارم !

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !

یک لحظه سکوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد .

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند . بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !

نتیجه :

" وقتی ایمان داری ِ واقعا" ایمان داشته باش ! "