پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند

اما پرنده شکار نبود

پرنده پیام بود

پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :

کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی ِ

که یک حلقه اش درخت است

و یک حلقه اش سنگ ریزه

حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید .

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است

و وای اگر شاخه ای را بشکنی

خورشید خواهد گریست

وای اگر سنگریزه ای را ندیده بگیری

ماه تب خواهد کرد .

وای اگر پرنده ای را بیازاری

انسانی خواهد مرد .

زیرا هر حلقه را که بشکنی

زنجیر خداوند را پاره کردی

پرنده این را گفت و جان داد

و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد .