محبت مادر

او به باغ گل زیبایی نگاه کرد و گفت : این گلها چقدر خوشرنگ و بو هستند . نادرترین گلهای سرخ را چید و دسته گلی درست کرد و گفت :
من چیزی زیباتر و خوش بوتر از اینها ندیده ام ِ اینها را با خودم می برم .
ولی کمی آن سو تر نگریست و کودکی دید با چشمان درخشان و گونه هایی همچون گل که به صورت مادرش می خندید . او گفت :
اوه لبخند این کودک زیباتر از این دسته گل است . من آن را هم با خود می برم
سپس به آن سوی گهواره نگاه کرد و دید محبت مادر همچون امواج رود به سوی گهواره و کودک جاری است . او گفت :
اوه محبت این مادر زیباترین چیزی است که در روی زمین دیده ام آن را با خود می برم .
با آن سه گنجینه بال و پرکشان به سوی دروازه های مرواریدنشان رفت
در بیرون در با خود گفت :
پیش از وارد شدن به یادگاری هایم نگاهی می کنم .
به گلها نگریست دید پژمرده شده اند .
به لبخند کودک نگاه کرد ِ دید ناپدید شده است .به محبت مادر چشم دوخت ِ دید با تمام زیبایی بکرش بر جا مانده.
او گلهای پژمرده را دور انداخت و نیز لبخند ناپدید شده را و بال و پرکشان از درون دروازه گذشت و همه بهشتیان رانزد خود فراخواند و گفت :
این تنها چیزی است که در روی زمین پیدا کرده ام که تمام زیبایی خودش را تا مقصد بهشت حفظ کرده است . این محبت مادر است .