گفتم : از علم شناخت بگو

گفت : آنچه خود دانی ز بیگانه مجو ؛ قلب توست آگاه ز اسرار مگو ؛

لحظه ای که دلت می تپد ؛ گوشت پیام آن را می شنود

در جایی که پنداری هست ؛ زبانی برای گفتاری هست .

زبان تو گویای اسرار تو در رویای توست .

و چشمه نامرئی جوشان تو ؛ به امواج خروشان دریا راه دارد

باید بجوشد و بخروشد و خیزان و غلطان به سوی دریا رود .

و گنجینه های بی پایان ژرفای تو ؛ در چشمان تو آشکارند

اما تنها  زمانی که دیدگان تو بیدارند .

سعی در سنجش گنجینه ناشناخته خود نکن ؛

نگویید حقیقت را یافته ام

بگویید با گوشه ای از آن نرد آشنایی باخته ام

و تاری بر پود آن بافته ام

نگویید راه روح مقدس را یافته ام

بگویید آنرا بر سر راه خود شناخته ام

زیرا روح مقدس بر سر راه همه می ایستد  چون یک نیلوفر با گلبرگ های بی شمار بر روی همه می شکفد و می خندد.