تنهايي، شايد كرگدني باشد كه با هيچ جماعتي همراه نمي شود .
همه ي جماعت هم كه به سويي ديگر بروند او سر در گريبان و اندوهگين از سويي ديگر سفر رنجبار خود را آغاز مي كند.
 كرگدن ، پوست كلفتي دارد،با هيچ كسي دوست نمي شود و فقط كيسه ي اشكي بالاي گونه هايش آويخته دارد تا شب ها دور از چشم ديگران، اندوه بيگانگي اش را بگريد؛ قلبي بيگانه در سرزمين وجود...
راستي تا يادم نرفته اين را هم بگويم كه نسل كرگدن ها در حال انقراض است...

راز اين كلام عميق بودا را امروز بهتر درك مي كنم كه : "چون كرگدن تنها سفر كن "...