دو خط موازی زاییده شدند : پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید .

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد

و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

 

دو خط مولزی لرزیدند ِ به همدیگر نگاه کردند و خط دومی پقی زد زیر گریه .

خط اولی گفت : نه این امکان ندارد ِ حتما" یک راهی پیدا می شود . ما از این صفحه خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند .

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند .

از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند .

و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

سالها گذشت و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ِ دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیرقابل ترکیب هستید

ستاره شناس گفت : رسیدن شما بهم یعنی نابودی جهان

و بالاخره به کودکی رسیدند . کودک فقط سه جمله گفت : شما بهم می رسید نه در دنیای واقعیات ِ آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی به سفرشان ادامه دادند . اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت . آنها کم کم میل رسیدن به همدیگر را از دست می دادند .

خط اولی گفت : این بی معنی است

خط دوم گفت : چی بی معنی است

خط اولی گفت : این که ما بهم برسیم

خط دومی گفت : من هم همینطور فکر می کنم

و آنها به راهشان ادامه  دادند...

یک روز به یک دشت رسیدند .یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد . خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .

خط دومی گفت : در آن بوم نقاشی حتما" آرامش خواهیم یافت

و آن دو وارد دشت شدند

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد

وآنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین میرفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسید .