بودا به دروازه بهشت رسید .

در آنجا مردم منتظرش بودند.

آنان در را گشودند و به ا. خوشامد گفتند .

اما بودا پشتش را به در بهشت کرد و به دنیا نگاه کرد .

 به میلیونها روحی که در راه های مشابهی بودند .

                

در حال کشمکش ِ بدبختی ....

و در تلاش برای رسیدن به دروازه بهشت .

دربان بهشت گفت : لطفا" بفرمایید ما منتظر شما بودیم .

اما بودا گفت : چگونه می توانم وارد شوم در حالی که دیگران هنوز نرسیده اند ؟

من منتظر می مانم . چطور ممکن است دست هایم به در برسند در حالی که هنوز پاهایم نرسیده اند؟

من منتظر می مانم و صبر می کنم ِ دست ها به تنهایی نمی توانند وارد شوند .