دروازه بهشت
بودا به دروازه بهشت رسید .
در آنجا مردم منتظرش بودند.
آنان در را گشودند و به ا. خوشامد گفتند .
اما بودا پشتش را به در بهشت کرد و به دنیا نگاه کرد .
به میلیونها روحی که در راه های مشابهی بودند .
در حال کشمکش ِ بدبختی ....
و در تلاش برای رسیدن به دروازه بهشت .
دربان بهشت گفت : لطفا" بفرمایید ما منتظر شما بودیم .
اما بودا گفت : چگونه می توانم وارد شوم در حالی که دیگران هنوز نرسیده اند ؟
من منتظر می مانم . چطور ممکن است دست هایم به در برسند در حالی که هنوز پاهایم نرسیده اند؟
من منتظر می مانم و صبر می کنم ِ دست ها به تنهایی نمی توانند وارد شوند .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۰۴ ساعت توسط ویدا
|