وقتی نوه ام ۴ ساله بود ِ یکبار او را برای پیاده روی به کنار ساحل بردم .

 شب زیبایی بود و ماه و ستارگان همه در آسمان می درخشیدند .

به طرف نوه ام برگشتم و گفتم : تارا تو را از صمیم قلب دوست دارم .

به محض این که جمله ام را تمام کردم او گفت : چه قدر ؟

گفتم : خوب تو را بیش از ستارگان و ماه دوست دارم

تارا فورا" گفت : چرا ؟

گفتم : چون تو از آن جا آمدی ...

و او گفت : چه طوری ؟

قدری فکر کردم نمی دانستم می توانم پاسخی برایش پیدا کنم یا نه !

می دانی تارا وقتی تو میوه و سبزی را می خوری این نور خورشید و ماه و ستاره هاست که غذایی را که تو می خوری فراهم کرده است .

چون همه چیز از نور می آید . تو از نور درست شده ای و جسمت از نور درست شده است .

تارا مدتی فکر کرد و برای اولین بار خاموش بود .

وقتی داشتیم از ساحل دور می شدیم تارا گفت : بابا بزرگ نگاه کن ستاره ها می خواهند به خودشان نگاه کنند .