خدایا از من دور نیستی که به دور دستها بنگرم

از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم

پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم

الهی خود را فراموش کرده ام !

که به یاد تو باشم

از دیگرا گسسته ام که به تو بپیوندم

 

 تو را در آیینه چشمانم می بینم

در پرده پندارم

در جای جای وجودم

در محراب سینه ام

الهی تو در جویبار رگهایم جریان داری

در همه نفس هایم جاری هستی

در شگفتیهای وجودم ِ بودنت را به تماشا گذاشته ای

هر نگاهم تو را آینه داری می کند

و هر طپش دلم تو را فریاد می زند

تو در دیده منی

سرشکستگی در بادیه چرا ؟

تو در جان منی !!!