به آسمانها نگاه می کنم ِ به کوه ِ دریا ِ درخت

می خواهم با خدایم صحبت کنم  ...

می خواهم دعا کنم ...

همیشه اوج سخن گفتن من ِ سکوت است !

می بینم هیچ حرفی برای گفتن ندارم .

او که با دل من آشناست .

نیازهایم را می شناسد .

تمامی عشقم را با من زندگی می کند .

چه دعایی کنم که برایش نا آشنا باشد .

چه بگویم که زودتر از من درکش نکرده  باشد .

من سکوت می کنم .

 تمامی عظمتش را به نظاره می نشینم .

و می دانم او هم شاهدیست بر روزهای زندگی من .

ما همدیگر را به تماشا نشسته ایم .

در سکوتی روحانی با هم می خندیم و رنج می کشیم .

خدایا آنگونه زندگی خواهم کرد که شایسته خدایی توست .

 با تک تک نبض های قلبم  پیمان می بندم .