داستانی برای دوست عزیزم لیندا
شهسواری به دوستش گفت : بیا به کوهی که خدا آنجا زنگی می کند برویم . می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد . و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقت نمی کند .
دیگری گفت : موافقم . اما من برای ثابت کردن ایمان می آیم .

وقتی به قله رسیدند ِ شب بود . در تاریکی صدایی شنیدند :
سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید .
شهسوار اولی گفت : می بینی ؟ بعد از چنین صعودی از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم . محال است که اطاعت کنم .
دیگری به دستور عمل کرد . وقتی به دامنه کوه رسید هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود روشن کرد . آنها خالص ترین الماس ها بودند .
مرشد می گوید : تصمیمات خداوند مرموزند اما همواره به نفع ماست
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۱۲ ساعت توسط ویدا
|