مرید به استادش گفت : تمام روز به چیزهایی اندیشیده ام که نباید بیندیشم . به تمنای چیزهایی گذرانده ام که نباید تمناشان کنم ؛ به کشیدن نقشه هایی که نباید می کشیدم ...

استاد ؛ مرید را برد تا در جنگل قدم بزنند .

در میان راه به گیاهی اشاره کرد و از مریدش پرسید نام آن را می داند ؟

مرید گفت :" بلادونا " هر کس از برگ هایش بخورد از پا در می آید .

استاد گفت : اما نمی تواند کسی را بکشد که فقط تماشایش می کند .

به همین ترتیب ؛ تمناهای منفی نمی تواند هیچ آسیبی به تو برساند ؛ اگر به خودت اجازه ندهی فریفته شان شوی .