ماهی وآیینه
رهایم کرد دستان طبیعت
کنون طبال هستی بانگ سر داد
ومن در پیچ امواج صدایش می شنیدم
که باید رفت .....

شبان چشمان بی پلکم فقط امواج را می دید
سحر گاهان حبابان پر از اسرار را می دید
وان پیراهن پولک
کنون با ناخن زبر طبیعت ریش می گشت
ومن می خواستم یک سنگ
که در آن جای گیرم نرم
ولی غافل که در پایش لجن آبیست بی مقدار
ومن می خواستم ایینه ای هم وسعت دریا
که شاید نقش بنددپیچ وخمهای وجودم را
ولی افسوس!!!
آن آیینه خفته ست
تمام بستر دریابرویش روکش خوابست ...
ومن با باله های کوچکم حیران
که نتوان دید هرگز خویشتن را؟؟؟
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۲۳ ساعت توسط ویدا
|