بهشت در قلب توست
پیامبری از کنار خانه ما رد شد .
باران گرفت
مادرم گفت : چه بارانی می آید
پدرم گفت : بهار است
و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است

پیامبری از کنار خانه ما رد شد
و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند
و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود
به ما بخشیدند
و ما به یادآوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم .
پیامبری از کنار خانه ما رد شد
ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید
پیامبر کلیدی برایمان آورد .
من به خدا گفتم :
امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد .
امروز انگار اینجا بهشت است .
خدا گفت :
کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۱۴ ساعت توسط ویدا
|