پیامبری از کنار خانه ما رد شد .

باران گرفت

مادرم گفت : چه بارانی می آید

پدرم گفت : بهار است

و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند

و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود

به ما بخشیدند

و  ما به یادآوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم .

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید

پیامبر کلیدی برایمان آورد .

من به خدا گفتم :

امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد .

امروز انگار اینجا بهشت است .

خدا گفت :

کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست