انتخاب
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود .
نوبت به او رسید : دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟
گفت : می خواهم به دیگران یاد بدهم .
پذیرفته شد .
چشمانش را بست . دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است .
با خود گفت : حتما" اشتباهی رخ داده ِ من که این را نخواسته بودم .
سالها گذشت . روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد .

با خود گفت : و این چنین عمر من به پایان رسید . و من بهره خود را از زندگی نگرفتم .
با فریادی غمبار سقوط کرد . با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد .
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۷/۱۷ ساعت توسط ویدا
|