سر جوانی همیشه احساس میکرد که فرزند حقیقی والدینش نیست و نهایتآ روزی جسارت کافی برای پرسیدن این سوال را پیدا کرد.

مادرش به او گفت: نه پسرم تو فرزند خوانده ما نیستی.

پسرک با چشمان درشت و گشوده خود بطور ناباورانه مادرش را مینگریست زیرا در آلبوم خانوادگی عکس دوران نوزادی برادر بزرگترش را دیده بود ولی او هیچ عکسی نداشت و به همین دلیل تصور میکرد او در زمان نوزادی به والدین دیگری تعلق داشته است.

ولی مادرش به او تاکید کرد که چنین نبوده، در صورتیکه پسرک از مادرش در مورد عکسهای نوزادیش با اصرار سوال میکرد، نهایتآ با احتیاط و اکراه به او اینگونه توضیح داد: تو نوزاد بسیار زشتی بودی و به همین دلیل ما از چهره تو احساس شرمندگی داشتیم .

 مدتها بعد وقتی پسرک بزرگتر شده بود. روزی مادرش تصویری از دوران نوزادی او را به او نشان داد و پسرک که اکنون مرد جوانی شده بود فهمید که واقعآ کودک زشتی بوده است.

 سالها بعد،مرد،داستان زشت بودن خود را در دوران نوزادی برای همسرش تعریف کرد و همان عکس نوزادی را به همسرش نشان داد. ناگهان همسرش فریاد زد وای چه بچه خوشگلی! درست شکل بچگی های خودم است.

 مرد جوان شگفت زده شده بود زیرا هیچکس تا به حال حرف دلنشینی در مورد دوران نوزادی او نزده بود.

 ما با حقیقت، اینگونه آشنا میشویم. حقیقت در ابتدا مانند کودکی با چشمان درشت و بیرون زده و عجیب است. و آنگونه که ما انتظار داریم نیست، ولی ما با غرور، مدعی شناخت حقیقت و در آغوش کشیدن آن هستیم در حالیکه باورهای سطح آگاهی انسانی محدود ما پارچه ای بروی حقیقت میکشد و آن را کودکی زشت مینامد.

نشکر از وب : چه میگویم ؟