شربت عشق
"یک داستان ملی کره "
روزی خانم جوانی بنام "یون اوک " به خانه راهبی که در کوهی اقامت داشت رفت .
او در آنجا به راهب گفت : مشکل شوهرم است . او برای من خیلی عزیز است . در سه سال گذشته به جنگ رفته بود . اما حالا برگشته است ِ به ندرت حرف می زند ِ وقتی سخنی بگوید همراه با خشونت است .... استاد من می خواهم شربتی به شوهرم بدهی تا او همانطور که بود ِ خوب و دوست داشتنی شود .
راهب دقایقی تامل کرد و سپس گفت : شربت تو را می توان درست کرد ِ ولی مهمترین چیز لازم برای آن سبیل ببر زنده است .

او درباره چگونگی بدست آوردن موی سبیل ببر خیلی فکر کرد . سپس در یکی از شبها با یک ظرف برنج و سس گوشت در دست از خانه بیرون رفت . او به محلی در کوهستان رفت که معلوم بود ببر در آنجا زندگی می کند . ظرف غدا را نگاه داشت و ببر را صدا زد تا بیاید و بخورد . ببر نیامد .
او هر شب به کوه می رفت و هر بار از شب پیش چند قدمی به غار نزدیکتر می شد . کم کم ببر به دیدن او عادت کرد . یون اوک شبی به اندازه یک پرتاب سنگ به غار ببر نزدیک شد . این بار ببر چند قدم به سوی او آمد و توقف کرد . هر دو در نور ماه ایستاده بودند و یکدیگر را می نگریستند . شب بعد ببر غذایی را که او آورده بود خورد .
از شب نخستین ملاقاتش در حدود ۶ ماه گذشته بود که سرانجام شبی یون اوک بعد از نوازش سر آن حیوان به او گفت : ببر عزیز ِ حیوان سخاوتمند ِ من یک موی سبیل تو را لازم دارم . از دست من عصبانی نشو .
صبح روز بعد ِ درست وقتی که خورشید از کرانه دریا به آسمان بالا رفت . یون اوک در خانه کوهستانی مرد راهب بود .
حکیم آن مو را گرفت و امتحان کرد . او به جلو خم شد و آن را در آتش انداخت .
خانم جوان با نگرانی فریاد زد : اوه آقا با آن چه کارمیکنید ؟
حکیم گفت : به من بگو آن مو را چگونه بدست آوردی ؟
" هر شب برای او غذا بردم . هیچگاه به تندی با او حرف نزدم . هیچ گاه او را سرزنش نکردم . سرانجام او شبی چند قدمی بسوی من آمد . پس از جلب اعتماد او مویی از سبیلش کندم "
حکیم گفت : اجازه بده بپرسم آیا یک مرد از یک ببر شریرتر است ؟
آیا او به مهربانی و درک و فهم ِ کمتر واکنش نشان میدهد؟
اگر تو می توانی اعتماد و مهر یک حیوان وحشی و خون آشام را با مهربانی و ملایمت به دست آوری ِ بی تردید می توانی همان کار را با شوهرت هم بکنی .
یون اوک با شنیدن این حرف بی آنکه کلامی بر زبان آورد ِ لحظه ای ایستاد . سپس از کوره راه پایین رفت . حال آنکه حقیقتی را که در خانه کوهستانی آن راهب بدان پی برده بود ِ در ذهنش مرور می کرد .