وقتی خوابیده چقدر دوست داشتنی هست اروم می بوسمش و به صدای نفس هاش گوش

 می دم  ! 

مظلومه و بی دردسر !

به حسم فکر نمی کنم ، حتی نمیدونم  چقدر دوستش دارم ؟

لحظات را کنارش می گذرونم و نهایت تلاشم صبور بودنه !

از خودم می پرسم ازش چی یاد گرفتم ؟

و همیشه گذشته دورتر یادم می اد وقتی عاشقش بودم ، کمتر مادری این طور عاشق هست ! 

و چه ارزوهایی !!!

 اینهمه سال ، فقط ازش رد شدم .  فراموش کردم اون داره بزرگ میشه!

در لحظه بودم و خاطره ای بجا نمی گذاشتم ؛ می تونم بگم سکوت قربانی شده رو بازسازی میکردم .

 قدر همیاری مشترک رو می دونستم ؛ عشق قشنگی که در کنار رنج جوونه زده بود !!!

همیشه شعارمون این بود :

"اومده تا بما یاد بده "

 خدایا قدرتت رو شکر ؛ چه روح بزرگی فرستادی در کنار ما !!!

هر لحظه ای رو که  از یاد بردم  ؛ اون نقش خودش رو در روحم می بست !

یه زندگی مخفی ؛ ولی واقعی ... اون یه معلم بدنیا اومد و امیدوارم معلم  باقی بمونه . فقط کاش روزی با شادمانی آموزش بده !