روز قسمت بود

خدا هستی را قسمت کرد.

هر که آمد و چیزی خواست .

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

خدایا من چیز زیادی نمی خواهم

تنها کمی از خودت به من بده

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت : آنکه نوری با خود دارد بزرگ است .

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .

و رو به دیگران گفت :

کاش می دانستید که این کرم کوچک ِ بهترین را خواست

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست