به کرم ابریشم فکر کن !

روزی مادر طبیعت از کرم می خواهد که پیله ای بتند .

کرم وحشت زده میشود .

خیال می کند که با این کار مقبره اش را می سازد .

با وجود همه ناخرسندی اش از زندگی ِ به خداوند گله می کند :

خدایا ! حالا که به این زندگی پست عادت کرده ام ِ می خواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری ؟

با نا امیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار می ماند .

بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است .

می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند .

کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود .