خیام
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا ِناگهان بادی آمد و جام می او را انداخت و شکست . خیام نگاهی به آسمان کرد و گفت:
ابریق مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی ؟!
خاکم به دهن ، مگر تو مستی ربی ؟!
گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا ِناگهان بادی آمد و جام می او را انداخت و شکست . خیام نگاهی به آسمان کرد و گفت:
ابریق مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی ؟!
خاکم به دهن ، مگر تو مستی ربی ؟!

ناگهان صورتش سیاه شد. باز رو به آسمان کرد و گفت:
ناکرده گنه در این جهان کیست ِ بگو ؟
آن کس که گنه نکرد ، چون زیست بگو ؟
من بد کنم و تو بد ِ مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست ِ بگو ؟!
صورتش دوباره سفید شد. اینجا بود که از خداوند خواست که او را نزد خودش ببرد و سرش را بر زمین گذاشت و بمرد !!
تشکر از لیندای نازنینم ![]()
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۰۲ ساعت توسط ویدا
|