من بد کنم و تو بد مکافات دهی
گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا ِناگهان بادی آمد و جام می او را انداخت و شکست . خیام نگاهی به آسمان کرد و گفت:
ابریق مرا شکستی ربی                                    
بر من  در   عیش را  ببستی ربی
من   می   خورم و  تو میکنی بد مستی ؟!
خاکم به دهن  ،  مگر تو مستی  ربی ؟!


ناگهان صورتش سیاه شد. باز رو به آسمان کرد و گفت:
ناکرده گنه در این جهان کیست ِ بگو    ؟                            
آن کس که گنه نکرد ، چون زیست  بگو  ؟
من بد کنم و  تو بد ِ مکافات دهی
پس  فرق میان من و تو چیست ِ بگو ؟!

صورتش دوباره سفید شد. اینجا بود که از خداوند خواست که او را نزد خودش ببرد و سرش را بر زمین گذاشت و بمرد !!
تشکر از لیندای نازنینم