کودک که بودم لحظه ها را بازیگوشانه از خودم رد می کردم  .

شبیه بازی لی لی !

1به 2 ؛ 2 به 3 و برگشت ....

آنقدر می پریدم و می خندیدم و می بردم و می باختم ...تا غروب دستانم را می گرفت و به خانه می برد .

بغل بغل خنده هایم را در خواب می کردم .

گمان می کردم همه دختر بچه ها ؛ با لی لی کردن درس می گیرند .

پس تولد دخترم را به انتظار نشستم !



او همان شد که می خواستم فقط لی لی را که دوست نداشت ؛ هیچ ؛ بازی را هم دوست نداشت !

هزار بار کودک شدم . دوباره شروع می کردیم .

او هرگز لی لی نکرد پس هرگز زندگی را نیاموخت !

امروز دانستم بازیهای عجیب خود را دارد ؛ هر چند غریب و ناآشناست .

پس دستانم را گشودم و به پرواز نشستنش را به انتظار نشسته ام .

احساس می کنم از انتظار کلافه ام !!!!

خدایا چشمانم را می بندم .

فقط نظاره کن به ابرها رسیدنش را !