لی لی ♥
کودک که بودم لحظه ها را بازیگوشانه از خودم رد می کردم .
شبیه بازی لی لی !
1به 2 ؛ 2 به 3 و برگشت ....
آنقدر می پریدم و می خندیدم و می بردم و می باختم ...تا غروب دستانم را می گرفت و به خانه می برد .
بغل بغل خنده هایم را در خواب می کردم .
گمان می کردم همه دختر بچه ها ؛ با لی لی کردن درس می گیرند .
پس تولد دخترم را به انتظار نشستم !

او همان شد که می خواستم فقط لی لی را که دوست نداشت ؛ هیچ ؛ بازی را هم دوست نداشت !
هزار بار کودک شدم . دوباره شروع می کردیم .
او هرگز لی لی نکرد پس هرگز زندگی را نیاموخت !
امروز دانستم بازیهای عجیب خود را دارد ؛ هر چند غریب و ناآشناست .
پس دستانم را گشودم و به پرواز نشستنش را به انتظار نشسته ام .
احساس می کنم از انتظار کلافه ام !!!!
خدایا چشمانم را می بندم .
فقط نظاره کن به ابرها رسیدنش را !
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ ساعت توسط ویدا
|