" دوست داشتن " !

آنقدر در این قالب فرو می روم که عشق می ماند و یک پوسته نازک از من !

شیطنت می کنم ِ فیلسوف می شوم و در انتها ِ یک در خودفرو مانده تنها !

چون عشق زیرک است و گریز پا !

رام نمی شود که رام شده اش ِ نامش عشق نیست !

باز چیزی در اینجا کم است !

یک خلاء عمیق که برایم مقدس است !

این مربی مشتاق ِ در نبودش هم درس می دهد !

و من به تماشایش نشسته ام !

گردابی است که می چرخد و می چرخد و روح اسیر شده ام را به اعماق می برد !

به گمانم ِ جایی که انتهایی ندارد !

آری عشق را جایگزینی نیست !

شاید خیالت اندکی پراکنده شود ولی گردابی که ساخته شد ِ به کار خود مشغول است !