عاشق می خواست به سفر برود .

روزها و ماهها و سالها بود که چمدان می بست .

و سالها بود که خدا تماشایش می کرد .

سرانجام روزی خدا گفت : عزیز عاشق ِ فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟

عاشقی سفر ثانیه هاست . نه درنگ قرن ها و سالها .

بلند شو و برو و هیچ چیز با خود نبر .

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم . اما خدایا ِ هر عاشقی به کسی محتاج است . به کسی که همراهی اش کند . به کسی که پابه پایش بیاید . به کسی که اسمش معشوق است .

خدا گفت : نه ِنه کسی و نه چیزی .

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت . جز چندثانیه که خدا به او داده بود .

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت . جز خدا که همیشه با او بود .