به ساحلت نگاه می کنم ...

خدا خدا ِ رد پا !

 اینجا چه خبر است ؟!

آنها که عمیق و عمیق ترند گویی تکه ای از قلبت را با خود برده اند ِ

 با خود می گویی : آیا برایم پس خواهد  آورد ؟

 بی خیال ! هدیه ای باشد برای یک عزیز دل .

رد پاهای کمرنگ با باد همین غروب محو میشوند .

شکرت که اینجا رفت و آمد زیاد است تاریک و تار گرفته نیست .

دیروز دریای پاک کناره ام در گوشم خواند که گوش ماهی های بزرگی در راهند ...

پرنده شدم تا زودتر به هدیه ام نگاه کنم .

دیدم قلبم آلاچیق بزرگی می خواهد برای پای کوبی هامان .