خیالم که عاشق شد ِ اسب سرکشی می شوم که شروع به تاخت کرده .

حتی نمی دانم مانع بعدی کجاست !!!

آیا چگونه پریدنش را می دانم ؟

در پناه خداوند عشق ....

چه حالی داره وقتی صدای نفس هاش رو می شنوی .

دانه های درشت عرق روی گردنش !

بوی طبیعت ِ سرخوشم می کنه

و من همچنان با سرعت پیش می رم

یک مانع دیگر !

ضربان نبضم به نهایت خودش رسیده .

خدایا یادت که نرفته زیر این مانع را بپوشانی !

وای می دانستم ِ همین دانش من دلیل از یاد بردنت بود !

.......

پاهایم جایی برای ماندن ندارد .

و من چاره ای جر رفتن تا بالای ابرهایت  !

خودت خواستی ِ چه کار کنم ؟

ابرهایت را دوست دارم

حیف که وابستگی هایم ؛ ماندنم را کوتاه می کند .

پس در خاطرم ثبت شد!

شکر برای این رویای ماندنی در صفحه خاطراتم ....شکر