قسمتی از تصویر خودم را در قلبهای شما می بینم 

لیندای مهربان با کمد پر از خوراکی و کیکهای خوشمزه اش !

ملاحت صبور ؛ شاگرد اول ؛ کامپیوتر را که روشن می کنم ؛ می دانم خوشامد گوی صبحگاهان ست .

ضحی گلم با نوشته های بامزه !

پریوش که منتظر پستهایی با عنوان مادر است !

از مریم دیگر نمی گویم ...

و......

زهره عزیزم که براحتی عمق دلم را التیام می دهد .

شما چگونه مرا شناختید؟

 چگونه آرام جانم شدید ؟

منکه همیشه در دردهایم ساکت بودم .

این روزها آنقدر آینه صیقل یافته می بینم که براحتی در مقابلش اشک می ریزم و می خندم و حرف می زنم .

خیلی راحت .... خیلی راحت !

من تغییر کرده ام و شما این کار را برایم انجام دادید .

شکر گزار بودنتان و همیشه بودنتان