دوست دارم با جهان و جهانیان در آمیزم

دوست دارم افکارم با قارقار کلاغی که بر دیوار سنگی می نشیند از هم گسیخته گردد .

ریختن آرام برگهای خزان ِ بارش دانه های برف ِ شکوفه های سیب هر یک را در فصل خود دوست دارم .

قدم زدن و گفتگو زندگیم را انسانی می کند

آن را به مقیاسی قدیمی و آسایش بخش می کشاند .

همچنان که گام به گام پیش می رویم زندگی می کنیم .

و در قدم زدن چیزی است که به یادم می اورد که اگر می خواهم طعم این زندگی را که به من

بخشیده شده بچشم ِ چگونه باید زندگی کرد .