خواب و برادرش ♥
خواب عمیق و گاه کوتاه ِ عجیب خستگی ام را به در می برد !
شاید رویایی در خاطرم نماند .
و گاها" لحظه بیداری زمان را گم کرده ام .
ای خواب ! چه آسوده خاطر در آغوشت فرو می روم .
و چه هنرمندانه با نوازش سر انگستانت ِ کوفتگی های روزانه ام را می زدایی .

سبکی سرخوشانه و دامان عاشقانه برادرت ؛ روزی به خلوتم خواهد آمد .
شاید قبل تر او را دیده باشم .
شاید هم این نخستین ملاقات من با زندگی و مرگ باشد .
هنور به خاطر نیاوردم !
وقتی اینگونه می اندیشم ...
ذهنم ساکت می شود ِ من خالی هستم .
و زندگی از من رد می شود .
آرامش و سکوت ِ وعده نوازشی ابدی را برایم دارد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۲/۲۰ ساعت توسط ویدا
|