خواب عمیق و گاه کوتاه ِ عجیب خستگی ام را به در می برد ! 

شاید رویایی در خاطرم نماند .

و گاها" لحظه بیداری زمان را گم کرده ام .

ای خواب ! چه آسوده خاطر در آغوشت فرو می روم .

و چه هنرمندانه با نوازش سر انگستانت ِ کوفتگی های روزانه ام را می زدایی .

سبکی سرخوشانه و دامان عاشقانه برادرت ؛ روزی به خلوتم خواهد آمد .

شاید قبل تر او را دیده باشم .

شاید هم این نخستین ملاقات من با زندگی و مرگ باشد .

هنور به خاطر نیاوردم !

وقتی اینگونه می اندیشم ...

ذهنم ساکت می شود ِ من خالی هستم .

و زندگی از من رد می شود .

آرامش و سکوت ِ وعده نوازشی ابدی را برایم دارد .