منی که من می شناسمش ِ رویایی در سر دارد

دانه ای شکاف برمی دارد و سبزینه کوچکی نمایان می شود .

آب می نوشد و نور می رباید و قد می کشد .

برگهایی را در سر می پرورداند .

پایه اش در زمین است ِ سرش رو به آسمان !

و گلبرگ و عطر و دانه را می پراکند .

تا آن دور دورها ...

و باز هم دورتر ...

منی که من می شناسمش ِ عجیب پراکنده شده است .