پریدن را آموخته ام .

اوج می گیرم ِ تا بلندای آنجایی که باید !

و درست زمانی که می خواهم  رها شده از پرواز ِ امواج آسمان را به کالبدم انتقال دهم ...

یک نیروی نامریی ِ با شتابی گیج کننده ِ مرا به پایین می کشد !!!

این جاذبه اسرارآمیز از توست .

تو که هنوز در چشمه سار ترسهایت غوطه وری .

بر شاخ درختی می نشینم و پرنده شدنت ِ مرا آرزوست .

نازنین دلم

من باید بروم...

فوج فوج پرنده رنگی ِ گشایش آسمان را تمنا دارند .

برای رفتنم ِ اجازه نمی گیرم !

دوست داشتی تو هم بیا .

من برای هیچ کس هستم !!!