دیروز اندیشه ام چون کشتی بود بر امواج دریا .....

باد آن را از کران تا بی کران پیش می راند .

آنگاه که از راندن خسته شدم .

با خود گفتم " با کشتی خالی از اندیشه ام ِ به ساحل زادگاهم باز خواهم گشت .

پس شروع کردم به رنگ آمیزی کشتی ام .... نقش های عجیب و غریب که چشمها را خیره می کرد .

وارد بندرگاه زادگاهم شدم و مردم با شادمانی و تعجب به دیدارم آمدند .

خوش آمد گوی من بودند . چون کشتی ام برای آنان زیبا و شگفت انگیز آفرین بود .

اما هیچ کس به کشتی اندیشه ام وارد نشد تا ببیند آن را خالی به بندر آورده ام !!!!