آینه در آینه سرشار احساس !

چقدر همه چیز شفاف است اینجا !

همراز خواستی.... دستی در دستانت .

تکیه گاه خواستی ِ شانه هایت -نوازش می شود .

محبت خواستی ِ قلبت گروم گروم می تپد .

چهره ها روشن - لبها خندان ِ و وای از درخشش چشمها ...

تو را با خود می برند ...

فکر می کنم تا ناکجا آباد یک بهشت!

مسیر هر صدا -هر نگاه ِ هر لبخند -از قلبت می گذرد .

عادت می کنی به سادگی این تردد های پربار !

هوای اینجا چه می کند با حس نفس هایت ؟

عطر یاس و بهار نارنج را می فهمی ؟

خوبتر نگاه کن .

نگاه کن .

شهر فرشتگان از اینجا زیاد هم دور نیست .