مادربزرگم زنی آرام و مدبر بود

بعد از اینهمه سال که بهش فکر می کنم - می فهمم او خاص بود خیلی خاص !

در بزرگترین هیاهوها - صبور بود و حتی  لبخند می زد .

من آن نیشخند را در خاطر دارم - شاید بخاطر  عجیب بودنش .

خانه اش را دوست داشتم و آن باغ بزرگ را

بچه که بودم عاشق آنجا بودم  .

یادش سبز - نمی گذاشت یک لحظه  بی کار باشم ...

پارچه می داد و من بالش کوچک و یا دستگیره آشپزخانه  درست می کردم

گاهی هم بشکل بلوز یا دامن می بردیم و لباس می دوختم

حالا که فکر می کنم خواست او همیشه فراتر از سن من  بود و من مغرور می شدم از توانایی هایی که همیشه تشویق می شد .

این زن یک الگوی شخصیتی قوی در سرنوشت من هست .

روحش شاد شاد