دلیل آنکه بطور کامل خود  را دوست داشتنی نمی یابی و حس نمی کنی بطور کامل مورد عشق و محبت باشی این است که با طبیعت معنوی خود احساس نزدیکی و ارتباط نمی کنی تجربه مستقیم جان است که همان عشق ناب می باشد .

همان دم که سراپا عشق شدی به هدف معنوی زندگی دست یافتی ِ خواهی فهمید که عشق را بطور کامل تجربه کرده ای .

نیاز دردناک فقدان عشق را فقط می توان با آموختن مجدد عشق ورزیدن به دگران و غوطه ور گشتن در عشق و محبت آنان ارضا نمود.

وقتی با شریک زندگیتان کلنجار می روید در واقع با خودتان کلنجار می روید .هر خطایی را که در طرف مقابل می بینید در واقع نقطه ضعفی در وجود خودتان است که ان را در دیگری فرافکنی کرده وبه اونسبت می دهید .براستی هنگامی که عشق را بیابید خودتان را خواهید یافت.

اگر از دیدگاهی عمیق بنگریم ِبشر در ژرفای روح خویش برای دوست داشتن و عشق ورزیدن آفریده شده است .دوست داشتن معشوق راهی برای عشق ورزیدن به جان جانان است .مرد و زن می توانند با عشق ور زیدن به یکدیگر ِعشق مقدس و ملکوتی شان را بازتاب دهند .

شخصی که به او عشق می ورزید سهم تان را از عشق جهانی به شما باز می گرداند . اگر یاد بگیرید که به اندازه کافی عمیق بنگرید خواهید دید که واقعیت وجودی تان چیزی جز عشق نیست .

دوگانه گرایی وهمو خیالی بیش نیست و همیشه نیز چنین بوده است . آن بیرون کسی منتظر تو نیست .فقط تو هستی و عشقی که تو برای خودت می آوری . در اصل جان تو با جان دیگران متحد و یگانه است و مقصود از جدایی فقط این است که دوباره به همان اتحاد بپیوندی .(جان در بیرون از تو وجود ندارد ِتو همان جان هستی )

وقتی هوا سرد و بارانی است

تو زیباتر هستی

و آن راز سر به مهر درونی هستی که هرگز گشوده نمی شود

تو آن طراوت و تازگی هستی ِو من اکنون با توهستم

 عشق ِراهیست که عاشقان از طریق آن چیزهایی از راز هستی به ما می گویند .آنها در همه سطوح می توانند بخشش کنند و در ازای خوب بودنشان چیزی از کسی انتظار ندارند .

 کسی که عاشق می شود دیگر خدا را نمی شناسد زیرا خدا عشق است .وقتی گرفتار عشق شوید بصیرتهای بالا همچون آب زلالی در وجودتان جاری می گردد .با این همه عاشق شدن پدیده ای تصادفی نیست -یعنی در زندگی معنوی هیچ نوع حادثه ای وجود ندارد -بلکه فقط الگوهایی وجود دارد که برای ما قابل تشخیص نیستند .سراپای عشق -جستجو برای یافتن جان است .

-هیچ چیز زیباتر از ساده و طبیعی بودن نیست . این ویژگی با خود راز و رمزی بهمراه دارد که مبشر حکایت عشق است .

عشق فقط تا آنجا وسعت دارد که قدرت در آن را داشته باشیم .

مرا از هم شکافتی ِقلبم را پاره پاره کردی

مرا از عشق خود سرشارکن

جان خود را به درونم ریختی

از این پس تو را همچون خود می شناسم .

و نه در عریانی محض -

بل پوشیده در لفافی از ابرهای پرشکوه و جلال -از نزد خداوند می آییم

خدایی که مامن ماست .

-ازدواج نوعی بازی ملکوتی است. دو جان برای دستیابی به لذت ناب یکی شدن در عشق -اینطور وانمود می کنند که جدا از هم هستند .

-صبر و شکیبایی می تواند تغییرات شگرفی ایجاد کند اما این نیروها نبایستی با فروتنی و در حالت تسلیم به کار رود بلکه باید حین میل شدید به زندگی مورد استفاده قرار گیرد .اشتیاق به زندگی تمایل به کمال را در آدمی نشان می دهد .

به محض آنکه مردها از توصیف خود به عنوان موجوداتی متضاد با زنان دست بردارند -ارزش زن در چشم آنان افزایش می یابد .از لحاظ معنوی جنس نر مکمل جنس ماده است .به مجرد اینکه این حقیقت مورد پذیرش قرار گیرد-بیداری معنوی مذکر حاصل می گردد .برای زنان سفر به سوی کمال متفاوت است .زیرا در وهله نخست این امر مستلزم افزایش دادن ویژگیهای زنانه تا اعلاء درجه می باشد .

هیچ کس تاکنون ادعا نکرده است که دنیا به مقدار زیاد از مهر و محبت ِمهربانی -تربیت -شهود و زیبایی -(همه ویژگیهای معنوی زنانه )برخوردار بوده در حالی که بسیار آشکار است پرخاشگری -زورگویی -کشمکش و مبارزه جویی (ویژگیهای افراط آمیز مردانه ) مدتهای مدید است که در جهان حاکم است .بنابراین زن نیازمند آن است مدت زمان زیادی را صرف آشکار سازی نیروهای درونی خویش سازد . پیوند نیروهای مونث و مذکر با هدف تولید نیروهای نهفته معنوی صورت می گیرد در نتیجه در مردها این به معنی ظهور مهربانی -تربیت واعتماد و اطمینان است .

قدر ت نهفته ای که ماده را به زندگی تبدیل می کند جریانی از عشق خداوند است .اگر ندای خداوند ی با شما صحبت کند -قدرتهای پنچگانه او با این عبارات جهانی قادر به آفرینش می باشند :

من هستم

سرشار از لذت و سرورم

می خواهم یا تمایل دارم

می دانم

عمل می کنم

سطحی از آگاهی وجود دارد که هیچ رنجی را یارای رسیدن به او نیست درواقع جلوه عاری از درد و رنج خداوند است .وقتی که این جنبه از جان خود را درک کنید عشق بدون چون و چرا به گونه ای بسیار طبیعی همچون نفس کشیدن به سراغتان می اید.

خداوند را می توان با شخصی مقایسه کرد که در آینه ای که در همه جهات گسترش یافته چشم دوخته است . بطوری که وی هر جا می نگرد تصویر خود را می بیند .در خارج از این چیزی برای دیدن وجود ندارد بنابراین خداوند هر چیزی را که خلق می کند فقط شکل تعدیل یافته ای از لذت و سرور خویش است .اندیشه های خداوند فقط می تواند راجع به خودش باشد .

شناخت خدا فرایندی است که در طی زمان حاصل می شود .این شناخت هرگز به صورت تصادفی و خلق الساعه دست نمی دهد که بطور ناگهانی بیاید و به یکباره پایان گیرد . آدمی هرگز نمی تواند رابطه خود را با خداوند تمام شده تلقی کند . در طی مراحل شناخت فقط به خداوند نزدیکتر می شویم ولی به او نمی رسیم .در ورای هر ماجرا ی زندگی نوعی ظهور و تجلی احتمالی نسبت به عشق وجود دارد که از سرچشمه اش با شما ارتباط برقرار می کند .

جان هرگز ارسال پیامهای معنی دار خود را به ما در این جهان نسبی قطع نمی کند .

معجزه عشق این است که احساس ذره ای عشق نسبت به شخص دیگر می تواند ناگهان راز آسمانها را برملا کند .ایجاد چنین تحول کوچکی در ادراک احتیاج به بازیافت بیکرانگی دارد .

بزرگترین نشانه عشق خداوند این است که می خواهد شناخته شود .

قطره در دریا به جدال و کشمکش می پردازد

وجا و مکان خود را در هستی به فراموشی می سپارد

همانطور که من به هنگام آمدن به سوی تو

وجود خویش را فراموش کردم