کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان ...

کلاغ خودش را دوست نداشت .

بودنش را هم .

کلاغ غمگین بود .

پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت : عزیز من ! فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند ...سیاه کوچکم ! بخوان ...

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت : اگر تو نباشی . آبی من چیزی کم خواهد داشت ... خودت را از آسمانم دریغ نکن ...

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت : بخوان ... برای من بخوان ...این منم که دوستت دارم ...سیاهی ات را و خواندنت را ...

و کلاغ خواند .

این بار عاشقانه ترین آوازش را

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .