سیاه کوچک بخوانم
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان ...
کلاغ خودش را دوست نداشت .
بودنش را هم .
کلاغ غمگین بود .

پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند .
خدا گفت : عزیز من ! فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند ...سیاه کوچکم ! بخوان ...
ولی کلاغ هیچ نگفت .
خدا گفت : اگر تو نباشی . آبی من چیزی کم خواهد داشت ... خودت را از آسمانم دریغ نکن ...
و کلاغ باز خاموش بود .
خدا گفت : بخوان ... برای من بخوان ...این منم که دوستت دارم ...سیاهی ات را و خواندنت را ...
و کلاغ خواند .
این بار عاشقانه ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ ساعت توسط ویدا
|