مورچه ای با خدا گرم گفتگوست !
مورچه گفت : این منم که گم می شوم بس که کوچکم .
بس ناچیز .
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد .
خدا گفت : اما نقطه سرآغاز هر خطی است .
مورچه این را می دانست
اما شوق گفت و گو داشت .
پس دوباره گفت :
من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی .
من به هیچ چشمی نخواهم آمد .
خدا گفت : چشمی که سزاوار دیدن است می بیند .
چشم های من همیشه بیناست .
مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش افتاد .
خدا دانه را به سمتش هل داد .
هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک
مورچه ای با خدا گرم گفت گو ست .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۰۸ ساعت توسط ویدا
|