مورچه گفت : این منم که گم می شوم بس که کوچکم .

بس ناچیز .

نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد .

خدا گفت : اما نقطه سرآغاز هر خطی است .

مورچه این را می دانست

اما شوق گفت و گو داشت .

پس دوباره گفت :

من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی .

من به هیچ چشمی نخواهم آمد .

خدا گفت : چشمی که سزاوار دیدن است می بیند .

چشم های من همیشه بیناست .

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش افتاد .

خدا دانه را به سمتش هل داد .

هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک

مورچه ای با خدا گرم گفت گو ست .