وقتی خونه ما اومد یه سگ کوچولو بود ِ از نژاد گرگی ...

و حالا یه سگ بزرگ شده .

= بچه که بودم یه سگ بزرگتر داشتیم از همین نژاد .

من و خواهرم دوتایی پشتش سوار می شدیم و توی حیاط دور می زدیم . اون براحتی از دست ما پفک می خورد و سگ خوشحالی بود ....

 

 

 

فکر می کنم همه حیوونای زمان بچگی ما خوشحال بودن ...

و وقتی می مردن چه مراسم باشکوهی براشون می گرفتیم !

ماهی قرمزها ِ توی قوطی کبریت .

جوجه ها رو که آقا کلاغه یا گربهه نوش جان می کرد و ما فقط براشون اشک می ریختیم .

و حیوونهای بزرگتر نمی دونم چی می شدن !!!

خلاصه ِ همیشه توی خونه ما یه حیوونی بود .

و جدیدا" از بزرگی شنیدم : که توی خونه ای که بچه هست باید حتما" یه حیوونی باشه .

بریم سراغ شارون :

برعکس بچگی هام دلم نمی خواد نوازشش کنم ِ وقتی برای بازی کردن  بطرفم  می دویه ِ اینقدر جیغ می زنم که از ترس عقب نشینی می کنه . در حالی که نفس نفس می زنه به چشمام خیره میشه !

بعدش هم یکی می آد و منو نجات می ده !

وقتی بهش غذا می دم ....یک کمی بو می کشه بعد بمن نگاه می کنه ... فکر کنم ترجیح می ده که بازی کنیم ! منم به بهانه غذا دادن بهش با رعایت حد فاصله باهاش بازی می کنم .

بخاطر تاخیر فازش ...خواهرم می گه باید اسمش رو بوش فک ( سگ لوک خوش شانس ) بگذاریم !

من هنوزم دوست ندارم نوازشش کنم !

با بزرگ شدن من چه چیزی تغییر کرده ؟

باید روش فکر کنم !