طلوع شد .چشمانم با سه رنگ اصلی سبز ؛ آبی و طلایی ؛ مماس می شود .
میعادگاه من ؛ تکه سنگ بزرگی است که بر آن می نشینم .

عطر نسیم و علف ؛ از شامه ام رد می شود .
خنکـــای بـــــاد .
دو سگ درشت چوپان ؛ با حضور آرامم ؛ سر به زیر ؛ آنجا را ترک می کنند .
من ؛رو به نور ؛ آماده گشایشم ...