پرواز فرشته
که تنها آرزویشان آن است که روزی زاده شوند .
او با چشمان رو به پایین ِ سر به سوی زمین راه می رفت .
وقتی مرا دید ِ سخنی گفت و من نظرش را جلب کردم .
او ژولیده و ژنده بود .
گفت : خانم من گرسنه هستم.

او خیلی مودب بود .
به نرمی به او گفتم : پولی در بساط ندارم
ولی با این حواله دریافت غذای خودم ِ برایت غذا می خرم .
ما در سکوت را رفتیم و این پیرمرد بیخانمان گفت:
شماره تلفن خود را به من بده . وقتی بتوانم پول غذا را پس می دهم .
به چشمانش که در آن ناامیدی بود نگریستم و گفتم :
نگران نباش ِ نمی خواهم تو پول بدهی .
...
هرگز او را فراموش نمی کنم ِ زیرا او به راه خود می رفت .
چون او چیزی به من داد که هرگز نمی توانم جبران کنم .
فرصتی تا بتوانم محبت کنم
فرصتی تا به کسی غذا بدهم
فرصتی تا اینکه یک فرد استثنایی باشم
فرصتی که خوب باشم .
برای همیشه از آن غریبه ژنده پوش سپاسگزارم
برای اینکه اجازه داد تا شخصی باشم که بیشتر دارم
می بینید من فرشته نیستم
و این مرد ِ این غریبه ِ فقط از کنارم نگذشت ...
برای لحظه ای فرشته ای را آزاد کرد تا پرواز کند .