عشق
عشق را تمنایی نیست جز آن که محقق بیند خویش .
درد مهربانی کلان بشناسید .
زخم بردارید از فهم خویش از عشق
و شادمان و سر از پا نشناخته خون ریز شوید .
عشق چیزی جز خود نمی بخشد و نمی ستاند .
عشق مالک نیست و به تملک در نمی آید .
زیرا عشق را عشق بسنده است .
هنگام که عشق به اشاره می خواندتان ِ در پی اش شوید .هر چند راههایش پر شیب و نشیب .
و هنگام که بالهایش به آغوش می کشدتان ِرضا دهید
و هنگام که با شما سخن می گوید ِ معتمدش باشید . هر چند صدایش می تواند رویاهاتان را فرو بپاشد .
سحرگاه با جان بالگشا برخیزید .سپاسگزار روز دیگر عشقبازی .
به نیم روز بیاسایید و به مکاشفه وجد عشق درآیید .
غروبگاه به خانه بازگردید شاکر .
آنگاه دعا خوان در جان بر آن که عزیزش می دارید و نغمه ستایش بر لب ِ به خواب روید .
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۱۵ ساعت توسط ویدا
|