یه داستـــــان آشنـــــــا ؛ قصــــه شنــــــل قرمـــــزی :

 سبدی تو دستم ؛ برای انجام کاری که از عهدهش برمی آیم ؛ خوشحال هستم ...

ماموریتـــــــم ؛ دیدار مـــــادربزرگ

هوای تمییز جنگل ؛ مست از ملاقات گل و درخت ؛ آواز می خونم ؛ سرخوشم ...

باید قبل از ظهر به خونه مادربزرگ برسم ؛ این تنها رسالتم هست . با زمان بندی به پیش می رم و همزمان به بازیگوشی هام هم می رسم .

صدای زوزه گرگ از تاریکی جنگل به گوشم می رسه !

پس در پنـــــــاه پــــــدر جنـــــــــگل گـــــــام برمی دارم .

اینکه بخوام آخر سر ؛ از دهن آقا گرگه سر در بیارم ؛ واقعا" منصفانه نیست !

ولی چاره دیگه ای ندارم ... مراقبــــــــــی که خودم رو در پناهـــــــش قرار دادم ؛ منو رو دوباره به زندگی برمی گردونه .

به چه قیمتی ؟

کلی انـــــــرژی ازم رفت ؛ من که هیچ کار بـــــدی انجام نداده بودم !

ماجرایی شکل گرفت . داستان شد . قصه ای که شبها بچه ها باهاش به خواب می رن .

ولی چـــــرا مـــــن ؟

اون دیگه به ماها مربوط نیست . من انتخاب شدم تا این نقش رو بــــــازی کنم . شایدم یه روزی اصرار داشتم که این نقش رو بمـــــن بدن ....

چیزی که اهمیت داره اینه : داستان شنل قرمزی "بایـــــــــد " شکل می گرفت . پس یکنفر در نقش گرگ و دیگری در نقش کلاه قرمزی ؛ ظاهر شد .