قدرت عشق
درهای قطار باز شد و ناگهان سکوت بعداز ظهر با صدای نامفهوم مردی درهم شکست . او درشت هیکل و مست بود و لباس کارگری بر تن داشت .
از جای برخاستم با خود گفتم : این لحظه ای است که مهارت رزمیم را به طور عملی مورد آزمایش و امتحان قرار دهم .مردم هم در خطرند اگر من فوری کاری نکنم . بدون تردید کسی آسیب خواهد دید .

مرد مست با مشاهده بلند شدن من دریافت که می تواند خشم و غضب خود را روی من متمرکز کند .
ثانیه ای قبل از حمله او ِ مردی با صدای بلند گفت : هی !
صدایش گوشخراش و کرکننده اما شاد و دلنواز بود .
پیرمرد گفت : بیا اینجا ! بیا اینجا با هم صحبت کنیم .
مرد اطاعت کرد . انگار تمام اختیارش دست او بود .... وقتی برای آخرین بار نگاهشان کردم . مرد مست روی صندلی ولو شده بود و سرش را بر دامن پیرمرد گذاشته بود .پیرمرد به نرمی و آرامی موهای کثیف و ژولیده او را نوازش می کرد .
آنچه را که من به زور بازو می خواستم انجام دهم او با کلمات محبت آمیز انجام داده بود . من به چشم خود شاهد هنر رزمی " آیکیدو " بودم و جوهره آن چیزی جز عشق و محبت نبود .
من هنوز شایسته حل و فصل معضلات و درگیری های مردم نیستم و راه درازی تا رسیدن به آن دارم .