او فوق العاده بود....

مثل تمام دخترکوچولوهای نازنین :

شیرین ِ زیبا و دوست داشتنی !

در سه سالگی کمتر حرف می زد .

دکترها اعلام کردند : برای نگهداری از دخترتون ِ کفشهای آهنی بپوشید

بعضی ها هم گفتند : وقت خودتون را تلف نکنید .

ما کفش های آهنی را انتخاب کردیم ....

در هم پاشیدگی حواس !!!

تمام حواس دختر نازنینمان تغییر کرده بود ....بطور ضربدری من و همسرم بدن کوچکش را : ماساژ ِ وشکون ِ قلقلک و یا خارش می دادیم  و ذائقه اش را باطعمهای گوناگون آشنا می کردیم .

پدرم وسایل مختلف برای پریدن ِ چرخیدن  و خوابیدن تنها نوه اش ساخته بود .

همگی ابتکاری !!!

با این وجود علت گریه های وحشتناک و شب بیداری های پیاپی اش را نمی فهمیدیم ؟

میل به ارتفاع !!!

یکبار روی سقف خانه همسایه پیدایش کردیم ...

مادرم غش کرد !

و من دعا می خواندم ...دلم قرص بود ...می دانستم پاهای کوچکش روی بام خیس ِ لیز نمی خورد .

یکبار روی لبه باریک بالکن !

بالای یخچال و کابینت آشپزخانه و کتابخانه ِ که کاملا" عادی بود .

خدا را شکر فقط یکبار دست کوچک کبوتر سفیدمان شکست . ولی خوب در عوض بدجوری شکست ...ناچار به جراحی شدیم .

اتیسم ....

حتی نامش را نشنیده بودم . به بیماری فکر نمی کردم ....

فقط گاهی می گفتم : نه بابا الهه که اتیسم نیست .

نه بابا از نوع شدید نیست .

نه بابا حتما" راهی برای درمان هست .

بعضی هاشون نابغه می شن ها .

و این چنین بود که تا سالها هیچ کس جرات نمی کرد در مورد این بیماری با من صحبت کنه !

و گه گاه محبت مادرانه ای را احساس می کردم که دلسوزانه راه حلی را نشان می دهد ...

تمام راههای معقول و غیرمعقول را امتحان کردیم ....

هامیوپتی ِ انرژی درمانی ِ ریکی ِ دعا نویس ِ موسیقی درمانی ِ گردش درمانی ِ دریافت عشق الهی پدران روحانی کلیسا  و بالاخره لوواس ....همه مسیرها را با شوق و امید شروع کردم و با خستگی خاتمه دادم .

حدود پنج سال قبل خداوند عملا" با بلایی عظیمتر بمن آموخت که تمامش کن !

که دست بردار !

 کی گفته ناامیدی بده !!

نا امیدی یک نعمته ...در واقع دیگه به دنبال راه حل نبودم  ....با خودم می گفتم : همین قدر که حالا ساکته خوبه .....و بخاطر همان لحظه شاد بودم .

اینجوری یاد گرفتم : چطور میشه قدر لحظات را دانست .

چطور میشه صداهای بلند را کمرنگ شنید !

فهمیدم که چطور اطرافیانم دوستم دارند و از من جمایت می کنند ...با سکوتشان !

در این سالهایی که نیاز داشتم ساکت باشم "تا حقیقتی را باور کنم " .واقعا" هیچ وقت ِ هیچ کس از من در مورد دخترم نپرسید و من بسیار بسیار سپاسگزار هستم ....

این است که می گویم : گذشت زمان مشکل را کمرنگ می کند ...سالها از آن زمان گذشته و من اکنون آنقدر جسارت دارم که برای دوستانم بگویم :

ماجرای الهه چیست !