یه روز برفهای پشت بام خونه ای رو داشتن پارو می کردن ِ ریخت رو سرش .

گفت : چه خوب !

گفتن : چرا ؟

گفت آخه لب پشت بوم یه سنگ هم بود . خوب شد اون نیفتاد .

یه چند قدم راه رفت ِ یه ماشین زد بهش پاش شکست !

گفت : چه خوب !

گفتن : چرا ؟

گفت : آخه امکان داشت گردنم بشکنه یا ضربه مغری بشم .

یکی حرصش گرفت با تبر زد کله اش رو برید !

دیدن باز داره می گه :چه خوب !

گفتن دیگه چرا ؟

گفت  چون تبرش تیز بود !