شعله عشق
پس راه افتاد تا به شعله مقدس برسد . با خود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهد آورد .من هم آنرا به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید .
سرانجام به آن شعله رسید و بارقه ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد . در طول راه دائم نگران بود که مبادا شعله اش خاموش شود .

در راه به مردی برخورد که سرپناهی نداشت و از سرما می لرزید . با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله به این مرد بدهم .
ولی تردید کرد که این شعله مقدس است و نباید به انسانی معمولی مانند او بدهم .
در نهایت تصمیم گرفت آن مرد را هم در شعله خود شریک کند تا او نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد .
به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت و باران بارید ....سرانجام شعله اش خاموش شد .
او می توانست به پیش مرد بی سرپناه برگردد و شعله ای از او بگیرد .
...و با شعله ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه اش برگشت .