در روزگاران قدیم ِ مردی خبردار شد که در سرزمینی بسیار دور شعله ای مقدس وجود دارد که وجودش گرمی بخش زندگی خواهد بود .

پس راه افتاد تا به شعله مقدس برسد . با خود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهد آورد .من هم آنرا به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید .

سرانجام به آن شعله رسید و بارقه ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد . در طول راه دائم نگران بود که مبادا شعله اش خاموش شود .

در راه به مردی برخورد که سرپناهی نداشت و از سرما می لرزید . با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله به  این مرد بدهم .

ولی تردید کرد که این شعله مقدس است و نباید به انسانی معمولی مانند او بدهم .

در نهایت تصمیم گرفت آن مرد را هم در شعله خود شریک کند تا او  نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد .

به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت و باران بارید ....سرانجام شعله اش خاموش شد .

او می توانست به پیش مرد بی سرپناه برگردد و شعله ای از او بگیرد .

...و با شعله ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه اش برگشت .